|
چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس و چه اندازه شیرین است امروز روز میلاد روز تو.. روزی که تو آغاز شدی.
هر سال وقتی 20فروردین میرسه هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میارن از خودم می پرسیدم: چه اتفاقی افتاده که آسمونی ها می خوان خودشون رو به زمین برسونن؟ امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمین رو با گام های مهربونش نوازش کرد تا سفرش رو از خودش به خدا شروع کنه. نمیدونم چی تو دلشه ولی فکر کنم می خواد برگرده پیشم
ولی انقدر هم مغروره که هیچی نمیگه نمی دونم باید چیکار کنم
خدایا خودت کمک کن
خدایا! تو خورشید را برای روز آفریدی تا با درخشش، روز معنا پیدا کند. در دل من نیز نوری از عشق روشن کن تا دل معنا دهد.
خدایا! به پرنده بال عطا فرمودی که بگشاید و پرواز کند. به عشق نیز شهامتی ده تا دوست بدارد ولی به اسارت نکشد.
خدایا! به درخت آموختی چهارفصل را ببیند و در باد و طوفان و باران،خود را به تو بسپارد. به من نیز بیاموز چهار فصل زندگی ام را ببینم و خودم را در نداشتن ها و داشتن ها در غم و شادی در از دست دادن ها و به دست آوردن ها در بودن ها و نبودن ها به تو بسپارم.
صدایم را می شنوی
از دورترین سرزمین قلبم که برای رسیدن به آسمان آبی می سرایم و تورا می خوانم که با تمام وجود در پی تو خواهم بود ای تمام هستی من گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی باقلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 22:32 توسط یه دیوونه
وقتی بودی، من با تو موندم
وقتی رفتی، منم از تو خوندم بگو چطوری فراموش کنم خاطراتو ببین گلم همیشه میخوام من خاطرت تو آره دوست دارم عاشقتم بی رویه بدون، بدونه تو دنیا برام بی معنیه واسه دیدن تو هرجایی می اومدم بی تو من تنهام کجایی ......... سردی ولی کنار تو با شعله ها هم نفسم شبی کویری ام ولی با تو به بارون می رسم تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم شیرینی زندگی رو نفس نفس حس می کنم ساکتی اما تو چشمات غوغای نور و شبنمه میترسم از رسیدنِ آینده ای که مبهمه با تو یه دنیا شادیم اگر چه دور و بی کسم از خشکی نگاه تو به مرز دریا میرسم دریا خودِ خودِ تویی که غرق طوفان توام شب غرق زیبایی میشه وقتی نگاهت میکنم سردی ولی کنار تو با شعله ها هم نفسم شبی کویری ام ولی با تو به بارون می رسم تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم شیرینی زندگی رو نفس نفس حس می کنم گر به خاکم بکشانی، گر به خونم بنشانی نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برهانی سلام وقتی که این شعر رو برای اولین بار شنیدم می دونی یاد چی افتادم؟ یاد تمام اون دورانی که با هم داشتیم یاد اون دورانی که همیشه تو می خواستی بری و من نمیذاشتم. یادته بهت میگفتم هرچقدر منو بیشتر برنجونی من بیشتر عاشقت میشم؟ یادته؟
|
| ||||||